le Diner de Noël Iran
  Voorood
 
France Iran

le Diner de Noël



 
sohbatnamayeshfarhang honarsiasatjoke iranivarzeshghaza  
Auteur Message
Saghi
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 05 Nov 2006
Messages: 423

Lun 25 Déc, 2006 6:00 pm     le Diner de Noël

Une jolie nouvelle que j'ai trouvé ici:
http://www.shahrgone.com/index.php?news=3033


(Désolé pour les amis qui ne peuvent pas lire le persan)

Citation:
شام کریسمس

عبدالقادر بلوچ ـ ونکوور
هفته نامه شهرگان
تاريخ درج Dec 22,2006

آدم‌های خیر و کلیسا برو سعی می‌کنند شب کریسمس، فقرا شامی داشته باشند. به همین منظور مؤسسات خیریه، یک ماه مانده به شب کریسمس، در مکان‌هایی که آدم‌های فقیر به راحتی بتوانند پیدایشان کنند، شروع به ثبت نام می‌کنند تا یک روز مانده به کریسمس تحفه‌های اهدایی پولدارها را به بی‌پول‌ها برسانند.
به تناسب جمعیت هر خانواده وسایل شامل اسباب‌بازی برای تمام بچه‌ها، یک بوقلمون چاق و چله‌ی یخ‌زده، ادویه‌جات لازم برای پختن بوقلمون، کنسروهای لوبیا، کنسرو ماهی و سوپ‌های آماده، شکر، چای پاکتی، قهوه و اجناسی از این قبیل هست که برای خانواده‌های عیالواری مثل من و وویتک سه چهار کارتن جنس می‌شود.
موقع ثبت نام به من گفتند که اگر وسیله‌ی نقلیه ندارم، آنها غروب کریسمس، جنس‌ها را برایم به منزل می‌آورند. من هم در فرم مربوطه جلوی سئوالی که پرسیده بودند: آیا مایلید جنس‌هایتان را برایتان حمل کنیم؟ خیلی واضح و خوانا نوشتم: Yes
من و وویتک در محله‌ی فقیرنشینی زندگی می‌کنیم. پنج بچه‌ی من و چهار بچه‌ی او غروب‌ها در پارک کوچکی که روبروی ساختمان‌های چند طبقه‌ی محله ما هست میان انبوهی از بچه‌های محله گم و گور می‌شوند. به خاطر بچه دزدی‌هایی که مرتب اتفاق می‌افتد معمولا هر دو با تکیه دادن به نرده‌های پارک مواظب آن‌ها هستیم.
وویتک روسی است. می‌گوید مهندس راه و ساختمان بوده. ما در کانادا کیلومترها دور از مملکتی که در آن متولد شده‌ایم احساس قوم و خویشی می‌کنیم. هر دو ساعت‌ها به اندازه‌ی دلتنگی‌هایمان، از زاد و بوم‌مان تعریف می‌کنیم. برای هر دوی‌مان این که طرف مقابل دقیقا می‌داند کشورمان کجاست، ابهتی به همراه می‌آورد. هر دو، زندگی در آن محله‌ی فقیرنشین را چیزی عادی و موقتی می‌دانیم و در حرف‌هایمان با ناز نخوتی بخصوص، خود را از محله جدا دانسته و به اندازه‌ی دلخوری‌مان از شرایط، از دست‌های پنهانی که ممالک ما را به این روز انداخته انتقاد می‌کنیم.
تا وقتی که من با وویتک آشنا نشده بودم، زیاد اهمیتی به وضع لباسم نمی‌دادم. داشتم تن به فقری که دچارش بودم می‌دادم و تمام توجهم را معطوف به چرخیدن چرخ زندگی داشتم. اما بعد از آشنایی با وویتک مسئله‌ی آبروی یک مملکت متوجه من شد!
هر وقت او را در کوچه یا خیابان می‌دیدم، ارتش سرخ و رژه‌های پر ابهتش را در میدان بزرگ جلوی کاخ کرملین حس می‌کردم. حتم دارم او هم با دیدن من به یاد عظمت جشن‌های دوهزاروپانصد ساله و زرق و برق آن تشریفات می‌افتاد.
اگر هم می‌خواستم با موهای ژولیده و ریش نتراشیده بیرون بروم، خانم جلویم را می‌گرفت و با تذکر «زشت» بودن، حضور وویتک را در محله به من یادآوری می‌کرد. کهنه فروشی‌ای کنار خانه‌ی ما بود که اکثر لباس‌هایم را از آن جا می‌خریدم. اما بعد از آشنایی با مهندس روسی یا به آن جا نمی‌رفتم و یا اگر می‌رفتم با احتیاط فراوان می‌رفتم و سریع محل را ترک می‌کردم.
کریسمس نزدیک می‌شد و من و وویتک ساعت‌ها از این که دراین قسمت از دنیا کمپانی‌های بزرگ کریسمس را وسیله‌ای برای فروش کالاهای بنجل خود کرده بودند، به آن‌ها ایراد می‌گرفتیم. به نظر او وضع من خنده‌دارتر بود. چون با این که مسلمانم، زیر بمباران‌های تبلیغاتی، بچه‌ها مجبورم می‌کنند کریسمس را جشن بگیرم. من هم موقعیت را مناسب دیده اعتراف کردم که درخت کریسمس ما زودتر از بقیه راه می‌افتد و چراغانی و دکوراسیون‌اش مفصل‌تر از سایرین است. بعد آهسته گفتم: البته من همه‌ی مخلفاتش‌رو از کهنه فروشی کنار خونه‌مون می‌خرم. و هر دو خندیدیم.
من توی دلم از این که آبرویم را در صورتی که در کهنه فروشی دیده شوم، حداقل برای مدتی بیمه کرده‌ام، خوشحال بودم. او برای این که من احساس بدی نداشته باشم گفت: آره چاره‌ای نداریم ما هم همین کار را کرده‌ایم!
ما هر دو در صحبت‌هایمان آرزو می‌کردیم که کاش شرایط عادی شود تا طرف مقابل را به کشور خود دعوت کنیم تا ادعاهایمان که آدم‌های متشخص و باآبرویی هستیم، ثابت شود.
من و خانم روز قبل از کریسمس سخت در فشار روانی بودیم. خانم به من ایراد می‌گرفت که در روابطم جانب احتیاط را رعایت نمی‌کنم. درست می‌گفت. او عقیده داشت ما که وضع بدی داریم نباید افراد با آبرو را دور و بر خانه‌مان بیاوریم. علی‌الخصوص کسانی را که همسایه کشور ما هستند، این باعث آبروریزی مملکت ما خواهد شد. برای کسانی که ایران نیامده‌اند، وقتی منزل ما را ببینند به هزار کتاب مقدس هم که قسم بخوریم باور نخواهند کرد که مملکت ما حتی یک بشکه نفت داشته باشد. البته من با خانم بحث می‌کنم و برایش ثابت می‌کنم که نفت‌خیز بودن و ثروتمند بودن کشور ما چیزی نیست که کسی بتواند آن را با دیدن وضع وخیم ما زیر سئوال ببرد. اما او واقعا مرا کیش و مات می‌کند وقتی می‌گوید: بعله درسته، اما خیلی راحته که مردم فکر کنن آدمای بیچاره‌ای مثل ما نمی‌تونن ایرانی باشن!
بحث ما بر اثر فشار نزدیکی کریسمس پیچ و تاب فراوان می‌خورد اما نهایتا به سئوال اصلی می‌رسیم: فردا وقتی وسایل را می‌آورند اگر وویتک همزمان دم در خانه بیاید یا بیرون ایستاده باشد چه خاکی باید به سرمان کنیم؟ ترس از آبروریزی فشار عجیبی دارد. یکی از راهها این است که به محل مزبور مراجعه و جلوی حمل محموله‌ی خودمان را بگیریم. اما بعد چطور می‌توانیم آن همه جنس را به خانه حمل کنیم؟ یکی هم این که به آن‌ها اطلاع بدهیم که اجناس را نمی‌خواهیم. ولی همه‌ی بچه‌ها توقع کادو دارند و خریدن کادو برای آن‌ها از توان ما خارج است. راههای فراوانی وجود دارد اما هیچ کدام نفعی برای ما ندارد. چاره‌ای نداریم خسته و افسرده امید به بزرگی خدا می‌بندیم و آرزو می‌کنیم که همه چیز به خیر و خوشی تمام بشود.
روز بعد از اول صبح منتظر می‌مانیم. تا دم‌دمای غروب خبری نمی‌شود. بیرون غلغله‌ای است. بچه‌ها در پارک وول می‌خورند. اعصاب‌مان داغون شده. بچه‌ها اصرار می‌کنند به آن‌ها اجازه بیرون رفتن بدهیم. باز سرشان داد می‌کشیم. از پنجره نگاه می‌کنم. الحمدالله از وویتک و بچه‌هایش خبری نیست. برای یک آن فکر می‌کنم در زدند. درست حدس زده بودم. باز هم پشت سر هم کسی زنگ زد. در را باز کردم. شخصی که مثل بابانوئل لباس پوشیده بود، همراه دو نفر دیگر دم در بودند. خانم در حالی که می‌گفت آبرویمان رفت، بچه‌ها را داخل اطاق خواب چپاند و رفت که سرگرمشان کند.
بابانوئل هوهوهو خندید، گونی‌اش را پایین گذاشت و از آن اسباب‌بازی بچه‌ها را در آورد و با خواندن اسمشان می‌خواست که حضور پیدا کنند و آن‌ها را از دست او بگیرند. ضمن تشکر توضیح دادم که آن‌ها برای دیدن مادر بزرگ بیمارشان به خانه او رفته‌اند و اسباب‌بازی‌ها را تحویل گرفتم. یکی از آقایان محترم کاغذ رسید محموله را داد که امضاء کنم و دیگری گفت: چون برای محله شما وسایل زیاد باید حمل می‌شد، ما با استفاده از کامیون یک مرد خیر همه را با هم حمل کرده‌ایم که جلوی دفتر اصلی ساختمان پارک است. لطفا سریع برای دریافت وسایل مراجعه کنید.
سپس کریسمس را دوباره تبریک گفتند و رفتند. جسدی یخ زده بودم! خانم را صدا زدم. بچه‌ها با دیدن جعبه‌های کادو فکر کردند که همه‌ی این جیمزباند بازی‌ها برای سورپرایز کردن آن‌ها بوده و این روش را برای دادن کادوهای آن‌ها انتخاب کرده‌ایم! چپ و راست من و خانم را می‌بوسیدند و تشکر می‌کردند. چشم‌های نگران خانم نشان می‌داد که متوجه نگرانی عمیق من شده. وقت تنگ بود. سریع وضعیت را برایش تشریح کردم. تشویقش کردم از خیر وسایل بگذریم. حق با او بود، بدتر می‌شد. اسم ما را با صدای بلند بارها و بارها می‌خواندند و آخرش هم راه می‌افتادند توی محله! بهتر بود شجاعانه بروم.
کلاه و عینکی دودی به جای عینک ذره‌بینی سریعترین راه حلی بود که به نظرمان رسید.
خانم که معتقد بود حتی او در شناختن من در آن هیبت مشکل دارد. در ضمن امیدوارم کرد که اگر سریع بجنبم چه بسا وویتک هم هنوز از هر کجا که رفته برنگشته باشد.
دقایقی بعد جلوی کامیون ایستاده بودم. تقریبا تمام محله آن جا جمع بود. عده‌ای کارتن بدوش به خانه‌هایشان می‌رفتند. به سرعت برق جمعیت را از نظر گذراندم. از وویتک خبری نبود. معلوم بود که او آن جا نخواهد آمد. ارتش سرخ و کاخ کرملین باید وضعشان بهتر از ما باشد.
با زرنگی تمام صف را بهم زدم و دست‌هایم را دور دهانم نگاه داشتم و با صدای بلند اسمم را داد زدم. یک سر و گردن از بقیه‌ی فریادها بلندتر بود. دو جعبه‌ی پر را جلویم گذاشتند. سنگین بودند. ولی نباید خطر می‌کردم. باید هر دو را با هم می‌بردم.
از پیر مردی که کلاه شاپویی به سر داشت و کنارم ایستاده بود، خواستم تا کمکم کند آن را روی سرم بگذارم با آغوش باز پذیرفت. وقتی آن‌ها را روی سرم قرار داد پرسید: اوضاعت خوبه؟ مسلطی؟
یخ کردم! وویتک بود!
با تمام وجود احساس می‌کردم آبرو برای آدم‌های نادار چیز دست و پا گیر و مزخرفی است!





 

 
code & design : Peyman