Je cherche un site iranien Iran
  Voorood
 
France Iran

Je cherche un site iranien



 
sohbatnamayeshfarhang honarsiasatjoke iranivarzeshghaza  
Auteur Message
Peyman
Administrateur
Administrateur


Inscrit le: 22 Sep 2005
Messages: 5829
Localisation: Paris ;)

Dim 22 Avr, 2007 11:11 am     Je cherche un site iranien

Je cherche un site iranien qui contient les paroles de toutes les chansons iraniennes, pop et variété, un peu comme le site www.paroles.net mais en farsi.
Je me dis que ce serait la meilleur façon pour apprendre le persan



Shouka
posteur habitué
posteur habitué


Inscrit le: 06 Fév 2007
Messages: 148

Dim 22 Avr, 2007 11:34 am    

www.iransong.com


Saghi
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 05 Nov 2006
Messages: 423

Dim 22 Avr, 2007 1:48 pm    

En cherchant un tel site pour toi je suis tombé sur ceci :
http://www.cloob.com/club.php?id=8185#&postone&498047&
Et j'ai remarqué qu'ils font bc de fautes d’orthographes. En plus, les chansons sont écrites de façon parlée et non pas de façon écrite. Bref, ce n’est pas du tout une bonne idée que d’améliorer son persan avec ce genre de sites. Sauf si tu entends par là, de pratiquer ton persan « parlé » et que tu te forces de ne pas faire attention à leur façon d'écrire.

A mon avis, chère Peyman, si tu veux améliorer ton persan écrite, forces-toi à lire des journaux ou même mieux : des romans et des nouvelles. Il y en a qui sont très intéressants et très facile à lire.

Bon courage
fleur



Maryam
Modérateur
Modérateur


Inscrit le: 02 Jan 2007
Messages: 5197

Dim 22 Avr, 2007 2:13 pm    

Vous allez me dire que ce n'est pas le bon poste, mais peux-tu nous dire les nouvelles facile à lire? Très intéressée.
Quant aux chansons, je trouve qu'il faut déjà bien connaître une langue pour comprendre toutes les paroles. Ce n'est pas mon cas.



Saghi
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 05 Nov 2006
Messages: 423

Dim 22 Avr, 2007 3:19 pm    

روزی روزگاری درختی بود...

و او پسر کوچولویی را دوست می داشت.

پسرک هر روز می آمد.

برگهایش را جمع می کرد.

از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد.

از تنه اش بالا می رفت

از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد

و سیب می خورد.

با هم قایم باشک بازی می کردند.

پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه ی درخت می خوابید.

او درخت را دوست می داشت....

خیلی زیاد!

و درخت خوشحال بود.

اما زمان می گذشت

پسرک بزرگ می شد

و درخت، اغلب تنها بود.

تا یک روز پسرک نزد درخت آمد

درخت گفت : "بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، سیب بخور و در سایه ام باز ی کن و خوشحال باش!"

پسرک گفت :"من دیگر بزرگ شده ام .

بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.

می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .

من به پول احتیاج دارم.

می توانی کمی پول به من بدهی؟"

درخت گفت:"متأسفم، من پولی ندارم .

من تنها برگ و سیب دارم.

سیبهایم را به شهر ببر و بفروش.

آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد."
پسرک از درخت بالا رفت

سیب­ها را چید

و برداشت و رفت.

و درخت خوشحال بود.

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت…

و درخت غمگین بود.



تا یک روز

پسرک برگشت،

ودرخت از شادی تکان خورد

و گفت:" بیا پسر، از تنه ­ام بالا بیا

با شاخه ­هایم تاب بخور و خوشحال باش."

پسرک گفت:"آنقدر گرفتارم

که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،

زن و بچه­ می­خواهم

و به خانه احتیاج دارم.

می­توانی به من خانه بدهی؟"

درخت گفت:"من خانه ­ای ندارم،

خانه­ ی من جنگل است،

ولی تو می­توانی شاخه ­هایم را بیری و

برای خود خانه بسازی

و خوشحال باشی."

آن وقت پسرک شاخه ­هایش را برید

و برد

تا برای خودش خانه ­ای بسازد.

و درخت خوشحال بود.



اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت

و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد

که زبانش بند آمد.

با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:

"بیا پسر ، بیا و بازی کن."

پسرک گفت:"

دیگر آنقدر پیر و افسرده شده­ ام

که نمی­توانم بازی کنم.

قایقی می­خواهم

که مرا از اینجا

به جایی دور ببرد.

می­توانی قایقی به من بدهی؟"

درخت گفت:" تنه­ ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز،

آن وقت می­توانی با قایقت از اینجا دور شوی…

و خوشحال باشی."

پسر تنه ­ی درخت را قطع کرد،

قایقی ساخت

و سوار بر آن از آنجا دور شد.

و درخت خوشحال بود

اما نه به راستی!



پس از زمانی دراز

پسرک بار دیگر بازگشت

درخت گفت:"پسر، متأسفم!

متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم…

دیگر سیبی برایم نمانده­ است ."

پسرک گفت:"دندان­های من دیگر به درد سیب خوردن نمی­خورد."

درخت گفت:"شاخه­ ای ندارم که با آن تاب بخوری…"

پسرک گفت :"آنقدر پیر شده­ ام

که نمی­توانم با شاخه­ هایت تاب بخورم."

درخت گفت:"دیگر تنه ­ای ندارم

که از آن بالا بروی…"

پسرک گفت :"آنفدر خسته­ ام

که نمی­توانم بالا بروم."

درخت آهی کشید و گفت:"افسوس! ای کاش می­توانستم

چیزی به تو بدهم…

اما چیزی برایم نمانده­ است.

من حالا

یک کنده­ ی پیرم و بس.

متأسفم…"

پسرک گفت:"

من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم ،

بسیار خسته ­ام.

فقط جایی برای نشستن می­خواهم.همین."

درخت گفت:"بسیار خوب!"

و تا آنجا که می­توانست خود را بالا کشید.

"بسیار خوب!

یک کنده­ ی پیر

به درد نشستن و آسودن که می­خورد.

بیا پسر، بیا بنشین.

بنشین و استراحت کن."

پسرک چنان کرد .

و درخت خوشحال بود!



شل سیلور استاین



Dara
posteur déterminé


Inscrit le: 03 Avr 2006
Messages: 3771

Dim 22 Avr, 2007 3:46 pm    

c'est pas mieux comme ça ?
:
روزی روزگاری درختی بود...

و او پسر کوچولویی را دوست می داشت.

پسرک هر روز می آمد.

برگهایش را جمع می کرد.

از آنها تاج می ساخت و شاه جنگل می شد.

از تنه اش بالا می رفت

از شاخه هایش آویزان می شد و تاب می خورد

و سیب می خورد.

با هم قایم باشک بازی می کردند.

پسرک هر وقت خسته می شد زیر سایه ی درخت می خوابید.

او درخت را دوست می داشت....

خیلی زیاد!

و درخت خوشحال بود.

اما زمان می گذشت

پسرک بزرگ می شد

و درخت، اغلب تنها بود.

تا یک روز پسرک نزد درخت آمد

درخت گفت : "بیا پسر، از تنه ام بالا بیا و با شاخه هایم تاب بخور ، سیب بخور و در سایه ام باز ی کن و خوشحال باش!"

پسرک گفت :"من دیگر بزرگ شده ام .

بالا رفتن و بازی کردن کار من نیست.

می خواهم چیزی بخرم و سرگرمی داشته باشم .

من به پول احتیاج دارم.

می توانی کمی پول به من بدهی؟"

درخت گفت:"متأسفم، من پولی ندارم .

من تنها برگ و سیب دارم.

سیبهایم را به شهر ببر و بفروش.

آن وقت پول خواهی داشت و خوشحال خواهی شد."
پسرک از درخت بالا رفت

سیب­ها را چید

و برداشت و رفت.

و درخت خوشحال بود.

اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت…

و درخت غمگین بود.



تا یک روز

پسرک برگشت،

ودرخت از شادی تکان خورد

و گفت:" بیا پسر، از تنه ­ام بالا بیا

با شاخه ­هایم تاب بخور و خوشحال باش."

پسرک گفت:"آنقدر گرفتارم

که فرصت بالا رفتن از درخت را ندارم،

زن و بچه­ می­خواهم

و به خانه احتیاج دارم.

می­توانی به من خانه بدهی؟"

درخت گفت:"من خانه ­ای ندارم،

خانه­ ی من جنگل است،

ولی تو می­توانی شاخه ­هایم را بیری و

برای خود خانه بسازی

و خوشحال باشی."

آن وقت پسرک شاخه ­هایش را برید

و برد

تا برای خودش خانه ­ای بسازد.

و درخت خوشحال بود.



اما پسرک دیگر تا مدتها بازنگشت

و وقتی برگشت، درخت چنان خوشحال شد

که زبانش بند آمد.

با این حال به زحمت و زمزمه کنان گفت:

"بیا پسر ، بیا و بازی کن."

پسرک گفت:"

دیگر آنقدر پیر و افسرده شده­ ام

که نمی­توانم بازی کنم.

قایقی می­خواهم

که مرا از اینجا

به جایی دور ببرد.

می­توانی قایقی به من بدهی؟"

درخت گفت:" تنه­ ام را قطع کن و برای خود قایقی بساز،

آن وقت می­توانی با قایقت از اینجا دور شوی…

و خوشحال باشی."

پسر تنه ­ی درخت را قطع کرد،

قایقی ساخت

و سوار بر آن از آنجا دور شد.

و درخت خوشحال بود

اما نه به راستی!



پس از زمانی دراز

پسرک بار دیگر بازگشت

درخت گفت:"پسر، متأسفم!

متأسفم که چیزی ندارم به تو بدهم…

دیگر سیبی برایم نمانده­ است ."

پسرک گفت:"دندان­های من دیگر به درد سیب خوردن نمی­خورد."

درخت گفت:"شاخه­ ای ندارم که با آن تاب بخوری…"

پسرک گفت :"آنقدر پیر شده­ ام

که نمی­توانم با شاخه­ هایت تاب بخورم."

درخت گفت:"دیگر تنه ­ای ندارم

که از آن بالا بروی…"

پسرک گفت :"آنفدر خسته­ ام

که نمی­توانم بالا بروم."

درخت آهی کشید و گفت:"افسوس! ای کاش می­توانستم

چیزی به تو بدهم…

اما چیزی برایم نمانده­ است.

من حالا

یک کنده­ ی پیرم و بس.

متأسفم…"

پسرک گفت:"

من دیگر به چیز زیادی احتیاج ندارم ،

بسیار خسته ­ام.

فقط جایی برای نشستن می­خواهم.همین."

درخت گفت:"بسیار خوب!"

و تا آنجا که می­توانست خود را بالا کشید.

"بسیار خوب!

یک کنده­ ی پیر

به درد نشستن و آسودن که می­خورد.

بیا پسر، بیا بنشین.

بنشین و استراحت کن."

پسرک چنان کرد .

و درخت خوشحال بود!



شل سیلور استاین



Saghi
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 05 Nov 2006
Messages: 423

Dim 22 Avr, 2007 3:47 pm    

Maryam jan, j'ai tout de suite pensé à Shel Silver Stein. ses livres sont en faite pour les enfants et adolescents mais je les trouve très sympas pour les adultes aussi. ils sont presque tous traduits en persan (avec un grand tirage en plus) et sont très faciles à lire.

pour moi, la langue étrangère est le français. Et j'ai toujours moins de mal à lire des livres traduit en français par rapport aux livres écrits par les français. je trouve que les traductions sont bc plus facile à lire. vous pouvez faire la même chose avec le persan Wink
par exemple lisez: "dar jostojuye ghat'eye gom shodeh"( در جستجوی قطعه ی گم شده) et " Ashnayi-e ghat'e-ye gom shodeh ba dAyere-ye bozorg"(آشنایی قطعه ی گم شده با دایره ی بزرگ) tous les deux écrits par Shel silver stein. et le titre du petit histoire de l'arbe en haut est " darakhte bakhshandeh"(درخت بخشنده).

bonne lecture



Saghi
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 05 Nov 2006
Messages: 423

Dim 22 Avr, 2007 3:48 pm    

ah c'est beaucoup mieux. merci Dara merci


Maryam
Modérateur
Modérateur


Inscrit le: 02 Jan 2007
Messages: 5197

Dim 22 Avr, 2007 5:41 pm    

Saghi vo Dara vous êtes des choux kiss


Brokanna
posteur accro
posteur accro


Inscrit le: 03 Jan 2007
Messages: 1637
Localisation: Genève ou plutôt ses alentours lol

Dim 22 Avr, 2007 6:16 pm    

C'est nul www.cloob.com horreur... c'est un peu comme www.hi5.com mais en persan Smile...

ps: bon mon avis est en rien objectif puisque si j'aime pas ce site c'est parce que mon chéri
y a ouvert un compte en réponse à celui que j'aie sur hi5 sifflote..



Je cherche un site iranien     Je cherche un site iranien - Retour à la liste

 

 
code & design : Peyman