sher noo Iran
  Voorood
 
France Iran

sher noo


12
 
sohbatnamayeshfarhang honarsiasatjoke iranivarzeshghaza  
Auteur Message
Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Ven 08 Juin, 2007 6:38 pm     sher noo

از هم گریختیم
و آن نازنین پیاله دلخواه را دریغ
بر خک ریختیم
جان من و تو تشنه پیوند مهر بود
دردا که جان تشنه خود را گداختیم
بس دردنک بود جدایی میان ما
از هم جدا شدیم و بدین درد ساختیم
دیدار ما که آن همه شوق و امید داشت
اینک نگاه کن که سراسر ملال گشت
و آن عشق نازنین که میان من و تو بود
دردا که چون جوانی ما پایمال گشت
با آن همه نیاز که من داشتم به تو
پرهیز عاشقانه منناگزیر بود
من بارها به سوی تو بازآمدم ولی
هر بار دیر بود
اینک من و تو ایم دو تنهای بی نصیب
هر یک جدا گرفته ره سرنوشت خویش
سرگذشته در کشکش طوفان روزگار
گم کرده همچو آدم و حوا بهشت خویش
hoshang ebtehaj ( h.alef. sayeh)



Dernière édition par Skarlet Ohara le Sam 09 Juin, 2007 6:58 am; édité 1 fois


Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Ven 08 Juin, 2007 6:40 pm    

عشق گمشده
آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم
مستانه سر به سینه مهتاب می گذاشت
با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت
چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت
در باغ دل شکفت گل تازه امید
کز چشمه نگاه تو باران مهر ریخت
پیچید بوی زلف تو در باغ جان من
پروانه شد خیالم و با بوی گل گریخت
آنجا که می چکید ز چشم سیاه شب
بر گونه سپید سحر اشک واپسین
وز پرتو شراب شفق بر جبین روز
گل می شود مستی خندان آتشین
آنکا که می شکفت گل زرد آفتاب
بر روی آبگینه دریاچه کبود
وز لرزه های بوسه پروانگان باد
می ریخت برگ و باز گل نوشکفته بود
آنجا که می غنود چمنزار سبزپوش
در بستر شکوفه زرین ‌آفتاب
وز چنگ باد و بوسه پروانگان مست
دامان کوه بود چو گیسو به پیچ و تاب
آنجا که مهر کوه نشین مست و سرگران
بر می گرفت از ره شب دامن نگاه
در پرنیان نازک مهتاب می شکفت
نیلوفر شب از دل استخر شامگاه
آنجا که می چکید سرشک ستاره ها
بر چهر نیلگون گل شتاب آسمان
در جست وجوی شبنم لغزنده شهاب
مهتاب می کشید به رخسار گل زبان
در پرتو نگاه خوشت شبرو خیال
راه بهشت گم شده آرزو گرفت
چون سایه امید که دنبال آرزوست
دل نیز بال و پر زد و دنبال او گرفت
آوخ! که در نگاه تو آن نشو خند مهر
چون کوکب سحر بدرخشید و جان سپرد
خاموش شد ستاره بخت سپید من
وز نوامید غم زده در سینه ام فسرد
برگشتم از تو هم که در آن چشم خودپسند
آن مهر دلنواز دمی بیشتر نزیست
برگشتم و درون دل بی امید من
بر گور عشق گم شده یاد تو میگریست
hoshange ebtehaj



Dernière édition par Skarlet Ohara le Sam 09 Juin, 2007 6:58 am; édité 1 fois


Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Ven 08 Juin, 2007 6:43 pm    

ای ستاره ها
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکنم
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره میکنم
با دلی که بویی از وفا نبرده است
جور بیکرانه و بهانه خوشتر است
در کنار این مصاحبان خودپسند
ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است
ای ستاره ها چه شد که در نگاه من
دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟
ای ستاره ها چه شد که بر لبان او
آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟
جام باده سر نگون و بسترم تهی
سر نهاده ام به روی نامه های او
سر نهاده ام که در میان این سطور
جستجو کنم نشانی از وفای او
ای ستاره ها مگر شما هم آگهید
از دو رویی و جفای سکنان خک
کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید
ای ستاره ها ستاره های خوب و پک
من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کنم
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار
سر بدامن سیاه شب نهاده اید
ای ستاره ها کز آن جهان جاودان
روزنی بسوی این جهان گشاده اید
رفته است و مهرش از دلم نمیرود
ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟
ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها
پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟
Forough Farokhzad



Dernière édition par Skarlet Ohara le Sam 09 Juin, 2007 6:58 am; édité 1 fois


Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Ven 08 Juin, 2007 6:45 pm    

شکوفه اندوه
شادم که در شرار تو میسوزم
شادم که در خیال تو میگریم
شادم که بعد وصل تو باز اینسان
در عشق بی زوال تو می گریم
پنداشتی که چون ز تو بگسستم
دیگر مرا خیال تو در سر نیست
اما چه گویمت که جز این آتش
بر جان من شراره دیگر نیست
شبها چو در کناره نخلستان
کارون ز رنج خود به خروش اید
فریادهای حسرت من گویی
از موجهای خسته به گوش اید
شب لحظه ای به ساحل او بنشین
تا رنج آشکار مرا بینی
شب لحظه ای به سایه خود بنگر
تا روح بی قرار مرا بینی
من با لبان سرد نسیم صبح
سر میکنم ترانه برای تو
من آن ستاره ام که درخشانم
هر شب در آسمان سرای تو
غم نیست گر کشیده حصاری سخت
بین من و تو پیکر صحراها
من آن کبوترم که به تنهایی
پر میکشم به پهنه دریاها
شادم که همچو شاخه خشکی باز
در شعله های قهر تو میسوزم
گویی هنوز آن تن تبدارم
کز آفتاب شهر تو میسوزم
در دل چگونه یاد تو میمیرد
یاد تو یاد عشق نخستین است
یاد تو آن خزان دل انگیز است
کو را هزار جلوه رنگین است
بگذار زاهدان سیه دامن
رسوای کوی و انجمنم خوانند
نام مرا به ننگ بیالایند
اینان که آفریده شیطانند
اما من آن شکوفه اندوهم
کز شاخه های یاد تو میرویم
شبها ترا بگوشه تنهایی
در یاد آشنای تو می جویم
Forough Farokhzad



Dernière édition par Skarlet Ohara le Sam 09 Juin, 2007 6:59 am; édité 1 fois


Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Ven 08 Juin, 2007 6:59 pm    

اندوه تنهایی
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی
چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی
دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته
غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار
بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خواب بود
ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟
دیدم ای بس آفتابی را
کو پیاپی در غروب افسرد
آفتاب بی غروب من !
ای دریغا در جنوب ! افسرد
بعد از او دیگر چی میجویم؟
بعد از او دیگر چه می پایم ؟
اشک سردی تا بیافشانم
گور گرمی تا بیاسایم
پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد
Frough Frokhzad



Dernière édition par Skarlet Ohara le Sam 09 Juin, 2007 6:59 am; édité 1 fois


Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Ven 08 Juin, 2007 7:02 pm    

م.سرشک


هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم ..
و آنچه می بینم نمی خواهم ... !

Shafiey Kadkani



Dernière édition par Skarlet Ohara le Sam 09 Juin, 2007 7:00 am; édité 1 fois


Azadeh
posteur accro
posteur accro


Inscrit le: 09 Nov 2005
Messages: 1665

Ven 08 Juin, 2007 10:28 pm    

نمي‌دونم اين شعر از كيه


منتظر نباش كه شبي بشنوي
از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام
كه عزيز باراني ام را
در جاده اي جا گذاشتم
يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم
توقعي از تو ندارم
اگر دوست نداري
در همان دامنه ي دور دريا بمان
هر جور تو راحتي ! باران زده ي من
همين سوسوي تو
از آن سوي پرده ي دوري
براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست
من كه اين جا كاري نمي كنم
فقط گهگاه
گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم
همين
اين كار هم كه نور نمي خواهد
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي
حالا هنوز هم وقتي به تو فكر مي كنم
باران مي آيد
صداي باران را مي شنوي ؟



Dernière édition par Azadeh le Lun 11 Juin, 2007 5:24 pm; édité 2 fois


Areyoubarzan
posteur pro
posteur pro


Inscrit le: 16 Sep 2006
Messages: 768

Ven 08 Juin, 2007 10:30 pm    

Elles sont tres belles. Merci de mettre les noms des poetes aussi.


Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Mer 10 Oct, 2007 7:38 pm    

ياد بگذشته به دل ماند و دريغ، نيست ياري كه مرا ياد كند
ديده ام خيره به ره ماند و نداد، نامه اي تا دل من شاد كند
خود ندانستم چه خطائي كردم، كه ز من رشته الفت بگسست
در دلش جائي اگر بود مرا، پس چرا ديده ز ديدارم بست
هر كجا مي نگرم؛ باز هم اوست، كه به چشمان ترم خيره شده
درد عشقست كه با حسرت و سوز، بر دل پر شررم چيره شده
گفتم از ديده چو دورش سازم، بيگمان زودتر از دل برود
مرگ بايد كه مرا دريابد، ورنه درديست كه مشكل بروم
تا لبي بر لب من مي لغزد، ميكشم آه كه كاش اين او بود
كاش اين لب كه مرا مي بوسيد، لب سوزنده آن بدخو بود
ميكشندم چو در آغوش به مهر، پرسم از خود كه چه شد آغوشش
چه شد آن آتش سوزنده كه بود، شعله ور در نفس خاموشش
شعر گفتم كه ز دل بردارم، بار سنگين غم عشقش را
شعر خود جلوه ئي از رويش شد، با كه گويم ستم عشقش را
مادر ؛ اين شانه ز مويم بردار، سرمه را پاك كن از چشمانم
بكن اين پيرهنم را از تن، زندگي نيست به جز زندانم
تا دو چشمش به رخم حيران نيست،به چكار آيد اين زيبائي
بشكن اين آينه را اي مادر، حاصلم چيست ز خودآرائي
در ببنديد و بگوئيد كه من، جز او از همه كس بگسستم
كس اگر گفت : چرا؟ باكم نيست، فاش گوئيد كه عاشق هستم
قاصدي آمد اگر از ره دور، زود پرسيد كه پيغام از كيست
گر از او نيست، بگوئيد آن زن ديرگاهيست ، در اين منزل نيست
فروغ فرخزاد




Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Sam 13 Oct, 2007 3:37 pm    

گفتم : این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش ؟
گفت : صبری تا کران روزگاران بایدش
تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست
گر نسیم و بوسه های نرم باران بایدش
گفتم
آن قربانیان پار
آن گلهای سرخ ؟
گفت : آری
ناگهانش گریه آرامش ربود
وز پی خاموشی طوفانی اش
گفت : اگر در سوک شان
ابر می خواهد گریست
هفت دریای جهان
یک قطره باران بایدش
گفتمش
خالی ست شهر از عاشقان وینجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش
گفت : چون روح بهاران
اید از اقصای شهر
مردها جوشد ز خک
آن سان که از باران گیاه
و آنچه م یباید کنون
صبر مردان و
دل امیدواران بایدش




Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Dim 14 Oct, 2007 9:02 pm    


ای بازگشته
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
تنها نگاه بود و تبسم
اما نه
گاهی که از تب هیجان ها
بی تاب می شدیم
گاهی که قلبهامان
می کوفت سهمگین
گاهی که سینه هامان
چون کوهره میگداخت
دست تو بود و دست من این دوستان پک
کز شوق سر به دامن هم میگذاشتند
وز این پل بزرگ
پیوند دست ها
دلهای ما به خلوت هم راه داشتند
یک بار نیز
یادت اگر باشد
وقتی تو راهی سفری بودی
یک لحظه وای تنها یک لحظه
سر روی شانه های هم آوردیم
با هم گریستیم
تنها نگاه بود و تبسم میان ما
ما پک زیستیم
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته از سفر خاطرات دور
آن روزهای خوب

تو آفتاب بودی
بخشنده پک گرم
من مرغ صبح بودم
مست و ترانه گو
اما در آن غروب که از هم جدا شدیم
شب را شناختیم
در جلگه غریب و غمآلود سرنوشت
زیر سم سمند گریزان ماه و سال
چون باد تاختیم
در شعله شفق ها
غمگین گداختیم
جز یاد آن نگاه تبسم
مانند موج ریخت بهم هرچه ساختیم
ما پک سوختیم
ما پک باختیم
ای سرکشیده از صدف سالهای پیش
ای بازگشته ای خطا رفته
با من بگو حکایت خود تا بکوبمت
کنون من و توایم و همان خنده و نگاه
آن شرم جاودانه
آن دست های گرم
آن قلبهای پک
وان رازهای مهر که بین من و تو بود
ماگرچه در کنار هم اینک نشسته ایم
بار دیگر به چهره همچشم بسته ایم
دوریم هر دو دور
با آتش نهفته به دلهای بیگناه
تا جاودان صبور
ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت
در سینه کدام محبت بجویمت
ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه
در چشمه کدام تبسم بشویمت







Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Mar 16 Oct, 2007 9:13 pm    

اسير

ترا می خواهم و دانم كه هرگز

به كام دل در آغوشت نگيرم

توئی آن آسمان صاف و روشن

من اين كنج قفس، مرغی اسيرم

ز پشت ميله های سرد و تيره

نگاه حسرتم حيران برويت

در اين فكرم كه دستی پيش آيد

و من ناگه گشايم پر بسويت

در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

كنارت زندگی از سر بگيرم

در اين فكرم من و دانم كه هرگز

مرا يارای رفتن زين قفس نيست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد

دگر از بهر پروازم نفس نيست

ز پشت ميله ها، هر صبح روشن

نگاه كودكی خندد برويم

چو من سر می كنم آواز شادی

لبش با بوسه می آيد بسويم

اگر ای آسمان خواهم كه يكروز

از اين زندان خامش پر بگيرم

به چشم كودك گريان چه گويم

ز من بگذر، كه من مرغی اسيرم

من آن شمعم كه با سوز دل خويش

فروزان می كنم ويرانه ای را

اگر خواهم كه خاموشی گزينم

پريشان می كنم كاشانه ای را



فروغ فرخ زاد






Azadeh
posteur accro
posteur accro


Inscrit le: 09 Nov 2005
Messages: 1665

Jeu 18 Oct, 2007 5:47 pm    

 sher noo Simin Behbahani

 sher noo



Maryam
Modérateur
Modérateur


Inscrit le: 02 Jan 2007
Messages: 5191

Jeu 18 Oct, 2007 5:58 pm    

merci fleur Azadeh Djon.


Azadeh
posteur accro
posteur accro


Inscrit le: 09 Nov 2005
Messages: 1665

Sam 20 Oct, 2007 2:30 pm    

A ton service Maryam janam kiss et merci surtout à Par pour ces poèmes magnifiques. fleur
Behbahani n'est pas seulement une poétesse, elle est aussi très engagée dans la défense des droits des femmes et de la liberté d'expression. supporter

Citation:
Le mercredi 28 février 2007

La poétesse Simin Behbahani reçoit le Prix de la Liberté d'expression

Agence France-Presse

Oslo

La poétesse iranienne Simin Behbahani, défenseur des droits des femmes, s'est vu décerner mercredi le prix de la Liberté d'expression par l'association des auteurs norvégiens, a-t-on appris dans un communiqué.

Le prix, 100 000 couronnes norvégiennes (20 000 $), est attribué chaque année à un auteur pour son travail pour la liberté d'expression et la tolérance.

Simin Behbahani se bat depuis des années pour la liberté d'expression et les droits des femmes dans son pays, l'Iran, souligne l'association dans un communiqué.

Elle est également l'un plus grands poètes en langue persane, estime l'organisation, qui a convié l'écrivain à Oslo les 17 et 18 mars pour y recevoir son prix.

Née en 1928 à Téhéran dans une famille d'intellectuels, Mme Behbahani a publié son premier recueil de poésie à l'âge de 14 ans. Elle est une des figures majeures de la poésie contemporaine persane, connue pour son style lyrique, le ghazal (forme poétique fixe).

En 1998, elle avait reçu le prix Hellman-Hammett de l'association de défense des droits de l'homme Human Rights Watch, décerné aux écrivains victimes de persécution politique et dans le besoin financier.

En 1999, elle a reçu la médaille Carl Von Ossietzky, du nom du lauréat du Nobel de la Paix 1936 qui s'était élevé contre la montée du nazisme en Allemagne.

Créé en 1993, le prix de la Liberté d'expression a notamment été décerné à la journaliste russe assassinée Anna Politkovskaya, l'écrivain israélien Amos Oz ou encore l'écrivain nigérian Wole Soyinka.

http://www.cyberpresse.ca/article/20070228/CPARTS02/702281357/5025/CPDMINUTE



Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Sam 20 Oct, 2007 6:24 pm    

il y a Simin Behbahani , ses poèmes sont plien de thèmes socilas et tées trés fort et belle

vous pouvez la voir sur cet video



Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Sam 20 Oct, 2007 9:07 pm    


رقاصه
در دل میخانه سخت ولوله افتاد
دختر رقاص تا به رقص در آمد
گیسوی زرین فشاند و دامن پر چین
از دل مستان ز شوق ، نعره برآمد
نغمه ی موسیقی و به هم زدن جام
قهقهه و نعره در فضا به هم آمیخت
پیچ وخم آن تن لطیف پر از موج
آتش شوقی در آن گروه برانگیخت
لرزه ی شادی فکند بر تن مستان
جلوه ی آن سینه ی برهنه ی چون عاج
پولک زر بر پرند جامه ی او بود
پرتو خورشید صبح و برکه ی مواج
آن کمر همچو مار گرسنه پیچان
صافی و لغزنده همچو لجه ی سیماب
ران فریبا ز چک دامن شبرنگ
چون ز گریبان شب ، سپیدی ی مهتاب
رقص به پایان رسید و باده پرستان
دست به هم کوفتند و جامه دریدند
گل به سر آن گل شکفته فشاندند
سرخوش و مستانه پشت دست گزیدند
دختر رقاص لیک چون شب پیشین
شاد نشد ، دلبری نکرد ، نخندید
چهره به هم در کشید و مشت گره کرد
شادی ی عشاق خسته را نپسندید
دیده ی او پر خمار و مست و تب آلود
مستی ی او رنگ درد و تلخی ی غم داشت
باده در او می فروزد ، گرم و شرر خیز
حسرت عمری نشاط و شور که کم داشت
اوست که شادی به جمع داده همه عمر
لیک دلش شادمان دمی نتپیده
اوست که عمری چشانده باده ی لذت
خود ، ولی افسوس جرعه یی نچشیده
اوست که تا نالهاش غمی نفزاید
سوخته اندر نهان و دوخته لب را
اوست که چون شمع با زبانه ی حسرت
رقص کنان پیش خلق ، سوخته شب را
آه که باید ازین گروه ستمگر
داد دل زار و خسته را بستاند
شاید از این پس ، از این خرابه ی دلگیر
پای به زنجیر بسته را برهاند
بانگ بر آورد ای گروه ستمگر
پشت مرا زیر بار درد شکستید
تشنه ی خون شما منم ، منم آری
گل نفشانید و بوسه هم نفرستید
گفت یکی ،‌ زان میان که : دختره مست است
مستی ی او امشب از حساب فزون است
آه ببین چهره اش سیاه شد از خشم
مست ... نه ، این بینوا دچار جنون است
باز خروشید دخترک که : بگویید
کیست ؟ بگویید از شما چه کسی هست ؟
کیست که فردا ز خود به خشم نراند
نقد جوانی مرا چو می رود از دست ؟
کیست ؟ بگویید ! از شما چه کسی هست
تا ز خراباتیان مرا برهاند ؟
زندگیم را ز نو دهد سر و سامان
دست مرا گیرد و به راه کشاند ؟
گفته ی دختر ، میان مجمع مستان
بهت و سکوتی عجیب و گنگ پرکند
پاسخ او زان گروه می زده این بود
از پی لختی سکوت .... قهقهه یی چند









Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Sam 20 Oct, 2007 9:17 pm    


زن در زندان طلا
مرا زین چهره ی خندان مبینید
که دل در سینه ام دریای خون است
به کس این چشم پر نازم نگوید
که حال این دل غمدیده چون است
اگر هر شب میان بزم خوبان
به سان مه میان اخترانم
به گاه جلو و پکوبی و ناز
اگر رشک آفرین دیگرانم
اگر زیبایی و خوشبویی و لطف
چو دست من ،‌ گل مریم ندارد
اگر این ناخن رنگین و زیبا
ز مرجان دلفریبی کم ندارد
اگر این سینه ی مرمرتراشم
به گوهرهای خود قیمت فزوده
اگر این پیکر سیمین پر موج
به روی پرنیان بستر ، غنوده
اگر بالای زیبای بلندم
به بالا پوش خز ، بس دلفریب است
میان سینه ی تنگم ، دلی هست
که از هر گونه شادی بی نصیب است
مرا عار ‌اید از کاخی کهدر آن
نه آزادی نه استقلال دارم
مرا این عیش ، از اندوه خلق است
ولی آوخ زبانی لال دارم
نه تنها مرکب و کاخ توانگر
میان دیگران ممتاز باید
زن اشراف هم ملک است و این ملک
ظریف و دلکش و طناز باید
مرا خواهد اگر همبستر من
دمادم با تجمل آشناتر
مپندار ای زن عامی مپندار
مرا از مرکب او پربهاتر
چه حاصل زین همه سرهای حرمت
که پیش پای کبر من گذارند ؟
که او فردا گرم از خود براند
مرا پاس پشیزی هم ندارند
لبم را بسته اند اندیشه ام نیست
که زرین قفل او یا آهنین است
نگوید مرغک افتاده در دام
که بند پای من ، ابریشمین است
مرا حسرت به بخت آن زن اید
که مردی رنجبر همبستر اوست
چننین زن ، زرخرید شوی خود نیست
که همکار و شریک و همسر اوست
تو ، ای زن ای زن جوینده ی راه
چراغی هم به راه من فراگیر
نیم بیگانه ، من هم دردمندم
دمی هم دست لرزان مرا گیر


سیمین بهبهانی
--------------------------------------------------------------------------------

برای انسان این قرن
برای انسان این قرن
چه آرزو می توان کرد
که در نخستین فراگشت
خراب و خون ارمغان کرد
ببین که در مغز پوکش
چه فتنه یی شعله انگیخت
ببین که در دست شومش
چه کوهی آتشفشان کرد
ببین که با خون و وحشت
عجین به چرک و عفونت
به هر کلان شهر عالم
چگونه سیلی روان کرد
تنوره ی آتشینش
شراره ها بر زمین ریخت
خراش در عرش افکند
خروش در آسمان کرد
گرسنه ی نیمه جان را
گلوله ها در شکم ریخت
گروه لب تشنگان را
گدازه ها در دهان کرد
نه ساقی و جام عدلی
نه غیرتی با گدایی
یکی ستم از جهان برد
یکی ستم بر جهان کرد
هجوم رایانه ها را
به فال فرخ نگیرم
که در پساپشت هر یک
نحوستی آشیان کرد
به فتح نیروی ذرات
چگونه خرسند باشم
بسا که معموره ها را
خرابه و خکدان کرد
خدای من ! این چه قرنی ست
که بخش دیباچه اش را
به خون و زرداب زد مهر
به ننگ و نفرت نشان کرد
به عرصه ی جنگ و وحشت
فکنده سجاده بر خون
برای انسان این قرن
چه آرزو می توان کرد ؟





برگریزان
برگریزان دلم را نوبهاری آرزوست
شاخه ی خشک تنم را برگ و باری آرزوست
پایمال یک تنم عمری چو فرش خوابگاه
چون چمن هر لحظه دل را رهگذاری آرزوست
شمع جمع خفتگانم، آتشم را کس ندید
خاطرم را مونس شب زنده داری آرزوست
شوره زار انتظارم درخور ِ گل ها نبود
گو برویاند که دل را نیش خاری آرزوست
تا به کی آهسته نالم در نهان چون چشمه سار؟
همچو موجم نعره ی دیوانه واری آرزوست
نورِ ماه ِ ‎آسمانم، بسته ی زندان ابر
هر دمم زین بستگی راه فراری آرزوست
مخمل زلف مرا غم نقره دوزی کرد و باز
بازیش با پنجه ی زربخش یاری آرزوست
بی قرارم همچو گـُل در گلشن از جور نسیم
دست گلچین کو؟ که در بزمم قراری آرزوست
داغ ننگی بر جبین ِ روشن ِ سیمین بزن
زان که او را از تو عمری یادگاری آرزوست.



هر چند رفته ای
هر چند رفته ای و دل از ما گسسته ای
پیوسته پیش چشم خیالم نشسته ای
ای نرگس از ملامت چشمش چه دیده ای
کاینسان به بزم شادِ چمن سر شکسته ای؟
با من مبند عهد که، چون پیچ های باغ
هر جا رسیده، رشته ی پیوند بسته ای
از من به سوی دشمن من راه جسته ای
نوری و در بلور دل من شکسته ای
دیگر نگاه گرم تو را تاب فتنه نیست-
ای چشم آشنا! مگر امروز خسته ای؟
من نیز بند مهر تو بُبْریده ام ز پای
تنها گمان مبر که تو زین دام رسته ای
سیمین! ز عشق رسته ای اما فسرده ای
آن اخگری کز آتش سوزنده جَسته ای.














Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103

Dim 21 Oct, 2007 8:02 pm    


اشک رازی است
لبخند رازی است
عشق رازی است
اشک آن شب لبخند عشقم بود

قصه نیستم که بگویی
نغمه نیستم که بخوانی
صدا نیستم که بشنوی
یا چیزی جنان که بدانی
یا چیزی چنان که ببینی

من درد مشترکم مرا فریاد کن
درخت با جنگل سخن می گوید
علف با صحرا
ستاره باکهکشان
و من با تو سخن می گویم

نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت رابه من بگو
قلبت را به من بده

من ریشه های ترا در یافته ام
با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام
و دست هایت به دستان من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم
بسان ابر که با دریا
بسان علف که با صحرا
بسان باران که با دریا
بسان برنده که با بهار

زیرا که من ریشه های ترا در یافته ام
زیرا که صدای تو با صدای من آشناست


We



Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3103