Hala chera dava dari ? Pour ton info, ma r... Iran
  Voorood
 
France Iran

c est quoi l amour


1234
 
sohbatnamayeshfarhang honarsiasatjoke iranivarzeshghaza  
Auteur Message
Daria
posteur pro
posteur pro


Inscrit le: 01 Jan 2006
Messages: 747





Lun 18 Juin, 2007 8:40 pm    

Hala chera dava dari ? Pour ton info, ma réponse ne s'adressait pas à toi mais à Peyman .

Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3075





Lun 18 Juin, 2007 8:40 pm    

c est normal
baray zendegi deux ghalb lazem ast
ghalbi ke doost bedarad
ghalbi ke doostash bedarand
aimer et d etre amie kiss


Anakya
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 04 Mai 2007
Messages: 546
Localisation: LYON




Lun 18 Juin, 2007 8:42 pm    

Daria a écrit:
Hala chera dava dari ? Pour ton info, ma réponse ne s'adressait pas à toi mais à Peyman .

Dava nadaram megalol fekr kardam jugement sari kardi!


Anakya
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 04 Mai 2007
Messages: 546
Localisation: LYON




Lun 18 Juin, 2007 8:43 pm    

Par a écrit:
c est normal
baray zendegi deux ghalb lazem ast
ghalbi ke doost bedarad
ghalbi ke doostash bedarand
aimer et d etre amie kiss

C'est bien ce que tu dis mais un peu utopique ! Enfin, si tu y crois je suis heureux pour toi


Maryam
Modérateur
Modérateur


Inscrit le: 02 Jan 2007
Messages: 5224
Localisation: LIEGE




Lun 18 Juin, 2007 8:49 pm    

A vous tous les jeunes, vivez à fond vos histoires d'amour.
La passion ravage tout sur son passage. Mais quel bonheur love !
L'amour se construit au jour le jour. Difficile mais vrai. Rolling Eyes

Aimez, aimez à perdre la raison (Aragon/Ferrat), c'est ce que je vous souhaite du fond du coeur pour en avoir brisé un certain nombre. Si j' avais su.... que d'autres coeurs se mourraient pour moi... rougir



Dernière édition par Maryam le Lun 18 Juin, 2007 8:52 pm; édité 1 fois

Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3075





Lun 18 Juin, 2007 8:49 pm    

باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم


Lilidjan
Modérateur
Modérateur


Inscrit le: 14 Mar 2007
Messages: 4696
Localisation: ile de france




Lun 18 Juin, 2007 8:50 pm    

Où sont donc passés nos Iraniens si romantiques et prê kiss ts à aller décrocher la lune pour leur belle?

Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3075





Lun 18 Juin, 2007 8:50 pm    

خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد


Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3075





Lun 18 Juin, 2007 8:53 pm    

من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند






Anakya
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 04 Mai 2007
Messages: 546
Localisation: LYON




Lun 18 Juin, 2007 8:55 pm    

TRès jolis poèmes. ces vers me font voyager. Un grand plaisir avec un zeste de tristesse!

Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3075





Lun 18 Juin, 2007 9:00 pm    


همواره تویی
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
آوای تو می خواندم از لابتناهی
آوای تو می آردم از شوق به پرواز
شب ها که سکوت است و سکوت است و سیاهی
امواج نوای تو به من می رسد از دور
دریایی و من تشنه مهر تو چو ماهی
وین شعله که با هر نفسم می جهد از جان
خوش می دهد از گرمی این شوق گواهی
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
ای عشق تو را دارم و دارای جهانم
همواره تویی هرچه تو گویی و تو خواهی






Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3075





Lun 18 Juin, 2007 9:01 pm    


آخرین جرعه این جام
همه میپرسند
چیست در زمزمه مبهم آب
چیست در همهمه دلکش برگ
چیست در بازی آن ابر سپید
روی این آبی آرام بلند
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها
چیست در کوشش بی حاصل موج
چیست در خنده جام
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری
نه به ابر
نه به آب
نه به برگ
مه به این آبی آرام بلند
نه به این خلوت خاموش کبوترها
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی اندیشم
من مناجات درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پک شقایق را در سینه کوه
صحبت چلچله ها را با صبح
بغض پاینده هستی را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل
همه را میشنوم
می بینم
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم
ای سراپا همه خوبی
تک و تنها به تو می اندیشم
همه وقت
همه جا
من به ر حال که باشم به تو میاندیشم
تو بدان این را تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
تو بگیر
تو ببند
تو بخواه
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من تنها تو بمان
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش






Anakya
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 04 Mai 2007
Messages: 546
Localisation: LYON




Lun 18 Juin, 2007 9:02 pm    

pas mal!! mais si tu continues comme ça je vais finir comme forough Farkhzad!

Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3075





Lun 18 Juin, 2007 9:03 pm    


بازگشت
دور از نشاط هستی و غوغای زندگی
دل با سکوت و خلوت غم خو گرفته بود
آمد سکوت سرد و گرانبار را شکست
آمد صفای خلوت اندوه را ربود
آمد به این امید که در گور سرد دل
شاید ز عشق رفته بیابد نشانه ای
او بود و آن نگاه پر از شوق و اشتیاق
من بودم و سکوت و غم و جاودانه ای
آمد مگر که باز در این ظلمت ملال
روشن کند به نور محبت چراغ من
باشد که من دوباره بگیرم سراغ شعر
زان بیشتر که مرگ بگیرد سراغ من
گفتم مگر صفای نخستین نگاه را
در دیدگان غمزده اش جستجو کنم
وین نیمه جان سوخته از اشتیاق را
خکستر از حرارت آغوش او کنم
چشمان من به دیده او خیره مانده بود
رخشید یاد عشق کهن در نگاه ما
آهی از آن صفای خدایی زبان دل
اشکی از آن نگاه نخستین گواه ما
ناگاه عشق مرده سر از سینه برکشید
آویخت همچو طفل یتیمی به دامنم
آنگاه سر به دامن آن سنگدل گذاشت
آهی کشید از سر حسرت که : این منم
باز آن لهیب شوق و همان شور و التهاب
باز آن سرود مهر و محبت ولی چه سود
ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت
من دیگر آن نبوده ام و او دیگر او نبود






Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3075





Lun 18 Juin, 2007 9:04 pm    

Anakya a écrit:
pas mal!! mais si tu continues comme ça je vais finir comme forough Farkhzad!


khoda nakone to khili javoon va khoshgeli shad bash va omidvar fleur


Anakya
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 04 Mai 2007
Messages: 546
Localisation: LYON




Lun 18 Juin, 2007 9:04 pm    

ok. J'ai compris ! Adieu jahan fani!!

Skarlet Ohara
posteur enraciné
posteur enraciné


Inscrit le: 29 Mai 2007
Messages: 3075





Lun 18 Juin, 2007 9:05 pm    

Anakya a écrit:
ok. J'ai compris ! Adieu jahan fani!!


to ro koda bemoon
zendegi zibast


Anakya
posteur acharné
posteur acharné


Inscrit le: 04 Mai 2007
Messages: 546
Localisation: LYON




Lun 18 Juin, 2007 9:10 pm    

Non;, je suis déjà partii!! A cause (grâce) à toi et tes poèmes qui emportentb tout sur leur chemin! C'est très beau

Daria
posteur pro
posteur pro


Inscrit le: 01 Jan 2006
Messages: 747





Lun 18 Juin, 2007 9:14 pm    

Si on vous dérange faut le dire Very Happy

Maryam
Modérateur
Modérateur


Inscrit le: 02 Jan 2007
Messages: 5224
Localisation: LIEGE




Lun 18 Juin, 2007 9:15 pm    

J'ai rien compris azizam, mais l'amour...

  

1234
 

 
code & design : Peyman