|
| |
|
|
[b:96de881517]'Attâr [/b:96de881517]- [i:96de881517]Manteq al-Teyr[/i:96de881517]
[img:96de881517]http://www.clipart-graphics.net/gallery/animations/animatedlines/colorbar.gif[/img:96de881517]
[farsi:96de881517] [b:96de881517] گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد[/b:96de881517]
صوفیی میرفت چون بیحاصلی / زد قفای محکمش سنگین دلی
با دلی پر خون سر از پس کرد او / گفت آنک از تو قفایی خورد او
قرب سی سالست تا او مرد و رفت / عالم هستی به پایان برد و رفت
مرد گفتش ای همه دعوی نه کار / مرده کی گوید سخن، شرمی بدار
تا که تو دم میزنی هم دم نهای / تا که مویی ماندهی محرم نهای
گر بود مویی اضافت در میان / هست صد عالم مسافت در میان
گر تو خواهی تا بدین منزل رسی / تا که مویی ماندهی مشکل رسی
هرچ داری، آتشی را برفروز / تا از ارپای بر آتش بسوز
چون نماندت هیچ، مندیش از کفن / برهنه خود را به آتش در فکن
چون تو و رخت تو خاکستر شود / ذرهی پندار تو کمتر شود
ور چو عیسی از تو یک سوزن بماند / در رهت میدان که صد ره زن بماند
گرچه عیسی رخت در کوی او فکند / سوزنش هم بخیه بر روی او فکند
چون حجاب آید وجود این جایگاه / راست ناید ملک و مال و آب و جاه
هرچ داری یک یک از خود بازکن / پس به خود در خلوتی آغاز کن
چون درونت جمع شد در بیخودی / تو برون آیی ز نیکی و بدی
چون نماندت نیک و بد، عاشق شوی / پس فنای عشق را لایق شوی
[/farsi:96de881517]
|
|